جانهاي پرشوري همچون سانتاكاتريناي سيينايي يا سان ويسنته فرر، يا آزاردهندگاني مانند تورمدا، يا پُل بورگوسي برنخوردهام. ژان دوسي، فيليپ دومزيِر و اوستاش دشان را در نظر بگيريد.
ژان كتاب مقدس را براي ژان خوب از لاتيني به فرانسه برگرداند، يا اينكه ترجمهٴ آن را در اواسط سده، آغاز كرد و تا سال 1410، ديگران آن را تكميل كردند.
فيليپ يك عالم اخلاق و مبلغ اجتماعي بود كه در جنگ صليبي بدفرجام هومبرت دوم ويني شركت كرد و پايان عمرش را، مصروف تبليغ براي جنگ صليبي كرد. غالب آثارش، حتي زندگينامهٴ پيِر توماسي سرشار از آرمانهايي است كه نخستين جنگهاي صليبي را ممكن و تاحدي موفق ساخته و اينك، ديگر بهفراموشي سپرده شده بود. وي از اتحاد اروپا در برابر اسلام سخن ميگفت، آن هم در زماني كه وحدت سياسي روزبهروز بيشتر ناممكن ميشد و خود مسيحيت شكاف سختي برداشته بود.
اوستاش دشانِ شاعر يك شكايتنامه از كليسا نوشت كه نوعي تأليف عامهپسند آن روزگار بود و مرثيهاي براي كليساي بيمار. او آن را به درخواست ناپاپ بنديكتيوس سيزدهم به لاتيني و همچنين به فرانسه نوشت. در دورهٴ شقاق بزرگ انتخاب يكي از دو پاپ تفاوت چنداني نميكرد، ولي اين كار موجب زحمت زيادي براي كليسا شده بود.
در اواخر قرن، در ميان رهبران كليساي فرانسه دو تن داراي قابليت و هوشمندي خارقالعادهاي بودند، پيِر دالي و ژان ژارسن. هرچند شاهان فرانسه نسبت به پاپهاي آوينيون وفادار ماندند، كه ادعاهايشان مورد پشتيباني دانشگاه پاريس بود، الي و ژارسن درشمار نخستين كساني بودند كه ضرورت راهحل ديگري را دريافتند. الي در سال 1381 كوشيد دربار فرانسه را متقاعد سازد كه جدايي را ميتوان و بايد بهوسيلهٴ يك شورا حل و فصل كرد. با اينكه وي در خدمت كلمنس هفتم و بنديكتيوس سيزدهم بود، كه هر دو مناصبي را نصيب وي ساخته بودند، نسبت به آنان بيطرف ماند؛ زيرا اهميت صلح و وحدت كليسا را بيش از هر چيز ميدانست. او از سال 1384 به بعد، مدير كالج ناوار شد و در آن مقام توانست بهترين دستياران خود را پيدا و تربيت كند. اينان عبارت بودند از ژان ژارسن و نيكُلا دو كلمانژ كه با قدرت و قابليت روز افزوني تلاش بهخاطر يافتن راهحلي صلحآميز براي شقاق نكبتبار را دنبال كردند. با اينكه ژارسن از بركشيدگان دربار آوينيون بود، آن شجاعت را داشت كه در سال 1391، بگويد هر دو پاپ بايد استعفا بدهند. اين سه تن، بهويژه الي و ژارسن، كليساي فرانسه را در آن روزهاي سخت نجات دادند؛ آنان در شمار چهرههاي اصلي شوراي پيزا (1409)، و كنستانس (1414 ـ 1418)، و صلح حاصل از آن بودند.1